اتفاقات زیادی افتاده است . باورنکردنی است اما در فاصله این دو پست تغییرات زیادی کرده ام .اصلی ترینش وقتی بود که خسته از گندی که زده بودم و برای فرار از برخورد دیگران به حمام پناه بردم . اعتراف میکنم که یک ربع اول مثل یک احمق شکست خورده پهن زمین سرد حمام شده بودم و زار میزدم و مدام این فکر در سرم جولان میداد که اگر پدر خانه بود امکان نداشت اجازه بدهد اینطور با من برخورد کنند اگر بود یک جوری گندم را جمع و جور میکرد و میان هق هق هایم میگفتم چرا یک موی پدر در تن ز نیست. که همان لحظه این فکر وحشتناک به مغزم خطور کرد که چرا در من هم نیست؟ باعث شد فکر کنم اگر پدر جای من بود چه میکرد قطعا ولو نمیشد روی زمین و زار نمیزد ده دقیقه ی بعدش داشتم دوش میگرفتم و به راه حل های ممکن فکر میکردم. همان جا تصمیم گرفتم که سعی کنم خودم شبیهش باشم . تصمیم گرفتم زندگی کنم آنطور که دلم میخواهد . و به طور عجیبی احساس سبکی کردم . به نظر میرسد بعد از این همه سال بالاخره فهمیدم از زندگی چه میخواهم